تبليغاتX
پسرا نامردن

سلام

امروز تصميم گرفتم داستانو بگم اول مي خواستم همه رو بدون كم و زيادي بگم اما ديدم خيلي زياد ميشه و خسته كننده و خيلي از صفحه هاي وبمو مي گيره و تصميم گرفتم فقط اتفاقاي مهم رو بگم...

                 

              كاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت رو بخوام.كاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبود كه امروز آرزوي ديدن بك لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته باشم.كاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نشده بود تا امروزچشمانم به ياد آن لحظه ها بهانه بگيرند و گريه كنند.كاش حرفهاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود بگويم او كه مي دانست چقدر دوستش داشتم پس چرا...رفت

اما ديدمت...

اما لبخندهات زيبا بود...

اما چشمات به من خيره شد...

اما من حرف دلم رو بهت گفتم...

 

  سه شنبه بود.دوستم منو به زور با خودش برد بيرون اما اي كاش هيچ وقت نمي رفتم...داستان آشنايي ما مثله بيشتر داستانا بود اون دوستمو ميشناخت يعني دوست دوست پسر دوستم بود.وقتي ديديمش دوستم بهش گفت به آرمان سلام برسون و اونم بعدش خواست با من دوست شه و من هم با قاطعيت تمام گقتم نه

اي كاش با اين نه همه چيز تموم ميشد يعني غرورم نذاشت بگم باشه وگرنه ازش خوشم اومده بود. وقتي گفتم نه دوستم كلي باهام دعوا گرفت كه تو غلط كردي و چرا گفتي نه  و گفت كه خودم شمارتو مي دم بهش و اين كارو كرد... اي كاش هيچ وقت اين كارو نمي كرد. هنوزم كه هنوزه خودشو مقصر مي دونه.. و دوستي ما شروع شد.... اولش خيلي خوب بود دقيقا هموني بود كه من مي خواستم شوخ و مودب و تقريبا خوشگل واما يه مشكل داشت اونم اين كه يه كم مغرور بود. روزاي خوبي  رو داشتيم و من تقريبا همه ي روزم رو باهاش بيرون بودم. ديگه بهش عادت كرده بودم و واقعا دوسش داشتم

اما يه سه شنبه ي نحس ديگه از راه رسيد ساعت 5 بود گفت مي خوام ببينمت و بهم گفت:

مي دوني چيه تقريبا اخلاقمون به هم مي خوره ولي يه نقطه مشتركايي  نداريم واسه همين من فكر مي كنم اكه اين رابطه همين جا تموم بشه خيلي بهتره . من مي خوام بگم از يكي خوشم اومده اگه بشم باهاش دوست شم.به همين سادگي گفت مي خواد بره با يكي ديگه . من همه ي وقتمو و با اون بودم اونوقت اون از يكي ديگه حرف ميزد

مي دونم باور نمي كنيد اما يك ماه بعد و دقيقا سه شنبه 12 ظهر دوباره زنگ زد.واسه خودمم عجيبه كه همه ي اتفاقاي ما سه شنبه ها  بود. گفت مي دونم قبول نمي كني اما مي خوام بگم : باهام دوست مي شي؟انتظار داشت من يه اشتباهو دوبار تكرار كنم اما من اين كارو كردم؛يه اشتباهو دوبار تكرار كردم.گفت مي دونم اما خواهش مي كنم گفتم مگه نگفتي مي خواي بري با يكي ديگه گفت دروغ گفتم تو اين مدت هر جوري بود امتحانت كردم گفتم آخه چه ربطي داره گفت ربط داره اگه تو يكي رو واقعا دوسش داشته باشي پاش مي موني حتي اگه اون بره

راست مي گفت اما اي كاش هيچ وقت بر نميگشت كه دوباره بخواد بره

خيلي حرف زدم پس بقيشو بعدا مي گم

حالا نظرتون تا اينجا چي بود؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 19:50 توسط شراره |

آفرین بهت تبریک میگم با این مغز محدودت
راستی کارت هم خیلی خوبه که خودت نظر مینویسی خودت هم جوابشو مینویسی
همینجور ادامه بده نظراتت پر میشه
خاک بر...

.........................................

اولا هر كي اينجا نظر مي ده آدرس هم ميذاره پس من نظر نميدم تو وبم

دوما من اين وبو واسه پر شدن نظرات درست نكردم كه منتظر زياد شدن نظراتش باشم

سوما نظر لطفتونه

اينو اينجا نوشتم كه همه بفهمن اينجا كسي نظر خصوصي نميده مردي تو نظرات انتقاد كن

من تا به حال هيچ نظري رو پاك نكردم

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 13:33 توسط شراره |

سلام سلام سلام

بعد از يه مدت خيلي طولاني دوباره اومدم

راستش سرم خيلي شلوغ بود

ولي دليل اصلي اين بود كه چند صبايي بود كه عاشق شده بودم...

خوب منم دل دارم جلو دل رو هم كه نميشه گرفت مي شه؟

تصميم گرفته بودم نظرمو راجع به پسرا عوض كنم داشتم كم كم موفق مي شدم اما نشد...

بازم شكست...

بازم نامردي...

بازم تنها شدم

اما ايندفعه اين زخم خيلي كاري تر بود... تازه فهميدم عشق يعني چي...دوري يعني چي...

معني واقعي شكست رو حس كردم...صداي خورد شدن غرورمو شنيدم..داغون شدم

كي باورش ميشد من عاشق بشم...

اما ايندفعه ازش متنفر نشدم حتي بيشترم عاشقش شدم

مي خوام داستان اين عشق كوتاه...اين شكست بزرگ تو زندگيم كه هيچ وقت يادم نمي ره بگم

بگم تا ببينم ايندفعه حقو به كي ميديد بي انصافا

شمايي كه مياين تو اين وب و ميگين پسرا نامرد نيستن مي خوام ببينم حالا چي ميگيد

قول ميدم تمام ماجرا رو بدون كم و زيادي بگم

چون حتي يه كلمه هم يادم نرفته تمام اتفاقا رو يادمه

منتظر باشيد

ايندفعه به نظر و كمك همتون احتياج دارم

لطفا تنهام نزاريد

باي تا بعد

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 19:13 توسط شراره |

سلام سلام سلام...

شرمنده كه نرسيدم آپ كنم

خلاصه اومدم كه ادامه ي داستان رو بگم ادامه ي داستان هستي كه

يه جورايي به خودمم هم مربوط ميشه...

رسيده بوديم به اونجايي كه هستي و مجتبي بعد از قضيه ي سرطان مجتبي بر مي گردن

راستشو بخواين من از مجتبي دل خوشي نداشتم

به خاطر حرفايي كه پشت سر من زده بود و دعوايي كه باهاش بخاطر هستي گرفته بودم اما خوب ديگه دوست پسر دوستم بود نمي شد كاريش كرد تو اين هيگير واگير!!!!!!!!! آقا مجتبي زنگ مي زنه به من كه مي گه بامن كار داره اما چه كاري؟؟ واقعا شاخ در آورده بودم گفتم الان نمي تونم صحبت كنم باشه براي بعد و ادامش پرسيدم راجع به هستيه گفت نه راجع به خودته اينو كه گفت بيشتر كنجكاو شدم كاريش نميشد كرد  بايد تا غروب صبر مي كردم خلاصه غروب شد و آقا مجتبي زنگ زد بعد از احوال پرسي و اين حرفا گفت شراره خانوم با اين آقا امير ما چه كردي يك ساله دنبالته اما دستشو پيش زدي بخدا دوستت داره، كدوم پسري رو ديدي كه يك سال شبو روز دنبال يه دختر باشه ، خوشتيپ نيست كه هست و از اين چرت و پرتا خوب راستشو بخواين من اميرو خيلي دوست داشتم اما نمي تونستم بهش بگم بخاطر خودش بود ما يك سال ديگه داشتيم از اين محله مي رفتم خوب نميشد و 1000 تا دليل ديگه. به زنگ زدنايه امير خيلي عادت كرده بودم يعني ديگه مي دونستم هر شب زنگ مي زنه آشنايي منو امير از يه اتفاق ساده يعني سوتيه دوستم تو كوچمون شروع شد اتفاقي كه اي كاش هيچوقت نميوفتاد هيچوقت...

خلاصه از اونجايي كه مجتبي هستي رو خيلي اذيت كرده بود و منم ازش بدم ميومد بايد ضايع اش مي كردم چون اونم تاكيد كرده بود كه رويه منو زمين ننداز بخاطر من و از اين حرفا منم با خودم عهد كردم بايد خيتش كنم هستي هم از اون طرف مي گفت بگو نه اما هيچكس از علاقه ي من به امير خبر نداشت چون مجتبي هم از اون طرف مي گفت به حرفايه هستي گوش نده و اون چرت مي گه مجبور شدم بگم من با امير دوست نمي شم راستش  درچار يه غرور شده بودم از اينكه مي ديدم امير هي دنبالم مياد مغرور شده بودم !!!! بعد از اون روز حسين دوست مشترك امير و مجتبي زنگ زد ازم خواهش كرد اما من دوست داشتم حرص مجتبي رو در بيارم كه يهو مجتبي گفت فكر كردي كي هستي كه رويه اين همه آدمو زمين ميندازي اگه امير هي دنبالت مياد بخاطر يه شرط بنديه مسخره بود كه با دوستاش كرده بود. باور نميكردم يعني انگار لال شده بودم منم گفتم آقايه مجتبي فلاني اگه منم گفتم نه بخاطر اين بود كه شما اومدي جلو تويي كه اگه بگي روزه من ببينم روزه مي گم نه شبه ميدوني چراااا؟؟؟؟؟؟ بخاطر دروغات فكر كردي هر غلطي بكني هيچ كس خبر دار نميشه؟ هستي همه ي دروغاتو مي دونه.. اينكه گفتي تحويل سال با نسترن خانوم كنار ساحل بودي و دستشو بوسيدي خوده نسترن مي گه تا به حال يه بار هم باهات بيرون نيومده...

حلاصه بعد به ماه هستي و مجتبي باهم بهم زدن و مجتبي رفت سراغ نسترن. مجتبی وقتی می خواست با هستی بهم بزنه می گفت بخاطر سرطانم می خوام برم بعد چطور میره سراغ نسترن واقعا دروغایی که مجتی می گفت تمومی نداشت. مجتبی رفت بانسترن و هستی رو با یه عالمه خاطره ی خوب و شیرین تنها گذاشت و حتی چشم منو نسبت به حقایق بازتر کرد اما داستان هنوز تموم نشده نسترن خانوم هم وقتی می فهمه مجتبی چه نامردیه دیگه تنهاش می زاره و به هستی زنگ می زنه که من خودمو کشیدم کنار اگه می خوای برو سراغش تو بیشتر دوسش داری اما این بار غرور هستی...

اینم از داستان فکرکنم همه چیزو نوشتم اما اگه بازم یادم اومد میام مینویسم

فعلا...

 

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 11:44 توسط شراره |

خوب من اومدم تا داستان دوستم هستي رو تعريف كنم داستاني كه بااتفاق افتادن اون

نظرم راجع به همه چي عوض شد

حدود سه سال پيش بود كه مااومديم يه شهر ديگه(حالا اسمشو نگم بهتره)تويه اون شهر كه بوديم من و هستي به عنوان يه هم مدرسه اي كه چه عرض كنم بيشتر به خاطر رفاقت پدرامون باهم سلام احوال پرسي مي كرديم!!!تا اينكه يك سال بعد از اومدن ما هستي هم با خونوادش اومدن دقيقا همسايه ي ما شدن!!!ديگه به عنوان يه دوست و همكلاسي و همسايه +رفاقت پدرامون باهم دوست شديم اونم چه دوستي... به خون هم اون اوايل تشنه بوديم!!!!!!!!!!!!اون سال هم گذشت و آخرايه سال منو هستي اونقدر با هم صميمي شديم كه حد نداشت تا اينكه يه روزبهم گفت به اين شماره زنگ ميزني؟؟؟گفتم كي هست؟چي بگم؟ گفت تو فعلا زنگ بزن بگو منزل آقاي خوش قلب!! زنگ زدم و گفتم طرف مقابل هم گفت نه خانوم اشتباه گرفتي.قضيه رو از هستي پرسيدم گفت:دوسال پيش توعروسي ها من مجتبي رو ميديدم اول فكر كردم اين از فاميلايه عروسه.قيافه ي باحالي داشت بعد از يه مدت ديدم اين تو عروسي ها بدجور نگاه مي كنه!!!!!!بعد از عروسي اون شب،  يه نفر هي زنگ مي زد مي گفت منزل آقاي خوش قلب يا مثلا مي گفت زهرا هست؟؟؟من هم مي گفتم نه آقا اشتباه گرفتيد(در صورتي كه مي دونستم اون مجتبي)منم شماره خونشونو در آوردم و زنگ زدم....از همون جا بود كه دوستي ما شكل گرفت!(اينا رو هستي داره مي گه ها!!!)تا اينكه مجتبي مي گه من به خونتون زنگ مي زدم فكر مي كردم اسمت زهراستو از اين حرفا اون موقع هم (به قول هستي)از عشق چيزي حاليم نمي شد!!!!!!! يعني فقط دوسش داشتم بود و نبودش فرقي نداشت اما بعد از يك سال كه اسباب كشي مي كنن به همون شهري كه ما بوديم و مجتبي هم خونشون تو اين شهر بود هستي ديگه به مجتبي زنگ نمي زنه معتقد بود كه مجتبي بايد بهش زنگ بزنه اما مجتبي هم فكر مي كرد كه هستي بايد بهش زنگ بزنه اينجا بظاهر همه چي واسه هر دو طرف  تموم مي شه اما هر دوتا به فكر هم بودن!تا مي رسيم به اون روزي كه من زنگ زدم به مجتبي...........

آقا مجتبي يه حدسايي مي زد كه اين تماس از طرف هستي بايد باشه شبش از باجه به من زنگ مي زنه و ميگه كه با من كار داره ميگم شما مي گه من كوهيارم!!!! چون از باجه زنگ زده بود و اسمش گفته بود كوهيار من احتمال نمي دادم كه اون مجتبي باشه!فردايي كه زنگ مي زنه مي بينم بله اين همون اقا مجتبي ست!خلاصه اين دو نفر بعد از تيكه انداختن به همو خالي كردن اين دو سال دوري، با هم دوست مي شن اما...... هستي مي فهمه مجتبي تو اين دوسال با يه دختري دوست شده كه خيلي هم دوسش داشته اما بخاطر اينكه داداش دختره مي فهمه مجبور مي شن ببهم بزنن آقا مجتبي هم براي اينكه بتونه نسترن خانومو فراموش كنه مي ره يه هفته اي تبريز (حالا چرا اونجا؟؟)هستی كه اينو مي فهمه به مجتبي مي گه اونم مي گه آره من دوسش داشتم اما همه چي تموم شده از خاطراتشون مي گه مي گه با نسترن موقع سال تحويل رفتن كنار دريا اونجا مجتبي دست نسترن خانومو مي بوسه و بر مي گردن شهرشون!!!!(اين جا رو يادتون باشه آخرايه داستان بايد يه چيزي بگم)هستي هم به اصرار شماره ي نسترن خانومو مي گيره و بهش زنگ مي زنه اما اين كار فقط واسش دردسر بود چون كه نسترن خانوم صداي هستي رو ميزاره رو اسپيكر و همه خانواده ي محترم صدايه هستي رو مي شنون از مشكلاتي كه واسه هستي پيش مي ياد بهتره كه نگيم يعني ديگه هر كسي مي تونه حدس بزنه!

خلاصه بعد از ۳ ماه هستي و مجتبي با هم قهر مي كنن . دوستاي مجتبي ميان با هستي حرف مي زنن و  دوباره با هم دوست مي شن اما اين دوستي زياد ادامه نداشت تويه سه شنبه ي يكي از روزا مجتبي به هستي مي گه ديگه به من زنگ نزن من سرطان دارم هستي هي اصرار مي كنه ميگه خوب عيب نداره  اما مجتبي مي گه تو به اميد چي مي خواي بموني من رفتنيم بعد يك ماه دوباره اينا بر مي گردن اما چه برگشتني...

خوب داستان طولانيه ادامشو كه خوندني تره و دليل من واسه نوشتنه تو آپ بعدي!

نظر...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 22:4 توسط شراره |

نمی دونم چی بگم؟؟؟

من این وبو نساختم که بخوام توش از این داستان هایه مسخره و دروغ بنویسم

( در مورد پسرا)

مثلا بنویسم

روزی  از خدا پرسیدن چرا مردا رو آفریدی؟؟؟؟؟خداوند: فرشته هایی که داشتن آدمو می ساختن

گل بازی کردن و......( فکر کنم تو همین مایه ها بود)

من حرفم چیز دیگه ای...

۱-لج بازی!!!

۲- به یه نفر نشون بدم منو شکست نداده!!!!

۳- خواستم یه کم ما جرا ها یه دوستامو بنویسم تا بدونید پسرا نامردن

(داستان هایه واقعی نه چرت و پرت)

دفعه ی دیگه هم می خوام ماجرایه یکی از دوستام به اسم هستی رو بگم

(که خیلی دوسش دارم)

حالا نمی دونم با داستان اون نظرتو چیه؟؟؟اما تا آپ بعدی...

*اشتباهی که همه ی عمر پشیمانم از آن

اعتمادی است که بر مردم دنیا کردم

پیش از این مردم دنیا دلشان درد نداشت

خودمانیم ..

زمین این همه نامرد نداشت...*

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 13:17 توسط شراره |

من نمیدونم چرا هر وقت قراره بترکونم یه مشکلی پیش میاد؟؟؟؟؟؟؟؟

اول که اسباب کشی داشتیم

بعد سروکله ی یه خروس بی محل به نام رعدوبرق زد پدر کامی(کامپیوتر)بیچارمو در آورد!!!!!!

خلاصه دادم درستش کنن تا همین الان....

اومدم یه چیزی بنویسم که واسه هیچکی سوء تفاهم نشه

اولا آقا محمد مهدی من باعث نشدم شما وبلاگ بسازی

دوما من تا به حال تو زندگیم کسی به اسم محمد مهدی نمشناسم

سوما....

خوب با این اوضاع فکر کنم اشتباه گرفتی

پس انقدر نگووووووووووووووووووووو تو که از اسمم خوشت اومده و ......

حله؟؟؟؟

راستی ادرس وبتم اشتباه نوشتی به خاطر همین اینجاااااااااااا نوشتم

خوب بریم سر کار خودمون...

دیروز تویه مدرسه اتفاقات بدی افتاد

مادر یکی از بچه ها فوت کرد واسه ی اون دختر بیچاره دعا کنید

الان چه زجری داره می کشه

یه شعر مینویسم کوتاه اما...

سر قبرم بنویسید اینجا مجال گریه نیست

هر کی میخواد گریه کنه بهش بگید اون دیگه نیست

نظر نظر نظر......

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 11:47 توسط شراره |

سلام سلام سلام

واقعا شرمنده كه يه مدتي نبودم

اما حالا اومدم بتركووونم

راستي من نمي دونم شما كي هستيد اقا محمد مهدي

اصلا هم سر در نياوردم پروانه و گل پسر كبوتري و... چيه؟؟؟؟؟

خوب بگذريم راستش من ويندوز عوض كرده بودم زدم پدر كامي بدبخت رو در آوردم

دادم درستش كنن يه كم دير رسيد دستم ماه رمضووون هم حوصله نداشتم از اول تا آخر خواب بودم

راستش الان رفتم تو كلوب آي ديم يه چيزي ديدم هنگ كردم

تولد من 20 تير بود امروز 16 مهر رفتم ديدم دوستام نوشتن تولدت مبارك آخ انقدر خوشحال شدم

اين كلمه به اندازه ي 100 تا كادو واسم ارزش داشت اما حيف كه دير فهميدم يه كم اميدوار شم!!!

قرار بود من داستان رو بنويسم اما يه كم طولانيه خوب راستش نمي خوام كشش بدم پس زود ميگم:

از اون كسي كه دوست بودم و تنهام گذاشت هيچ گله اي ندارم اگه بدون من خوشبخت مي شه من

ارزويه خوشبختي عشقم رو مي خوام اما مشكل جاي ديگس پسراي ديگه با موش دووندن بين ما باعث

شدن اين رابطه تموم بشه به خاطر همين از پسرا بدم اومد اما بجز يه نفر

اوني كه دوسش داشتم و تنهام گذاشت...

همين

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 15:11 توسط شراره |

سلام سلام سلام

ببخشید یه مدتی نبودم.

بعد از اینکه امتحانات رو یکی پس از دیگری!گند زدم تصمیم گرفتم آپ کنم

خوووب راستش باید بگم که...

بیشتر شماها فکر می کنید که من چون از یه پسر شکست خوردم یا خیانت دیدم چنین وبلاگی زدم

خوب درسته اما تنفر من از پسرا به یه دلیل دیگست هیچ ربطی هم به اونی که تنهام گذاشت نداره

البته باید بگم این ماجرا مربوط به همون می شه اما....

شاید بعضی هاتون دوست نداشته باشین بشنوین

به هر حال موضوع من یه موضوع متفاوته

اگه دوست دارین بدونید می تونین بگین

در ضمن هنوز نسل دخترایه باوفا از بین نرفته....

خوش بگذره

تا بعد بای

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 17:50 توسط شراره |

این فکر بسیار غلط را مسیحیاندر تاریخ جهان وارد کردن که واقعا خیانت بود!(اینو من نگفتم دارم از رویه کتاب می نویسم)در مساله ی زن نداشتن حضرت عیسی و ترک ازدواج و مجرد ماندن کشیش ها و کاردینال ها کم کم این فکر پیدا شد که اساسا زن عنصر گناه وفریب است یعنی شیطان کوچک.مرد به خودی خود گناه نمی کنددر ضمن اونایی که می گن شیطان حوا رو فریب داد بعد اون آدم رو گوش کنید همیشه می گن شیطان این دو را وسوسه کرد نمی گن اول یکی رو وسوسه کرد اون اون یکی رو بعد شیطان برای هر دو قسم دروغ خورد.شمایی که می گین دخترا عنصر گناه و فریبن حالا چی می گین؟

   

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:42 توسط شراره |

زندگی چیدن سیبی است که باید چیدو رفت

زندگی نکرار پاییز است باید دید و رفت

زندگی رودی جاری هر که آمد

کوزه ای شادمان پر کرد و مشتی آب نوشید و رفت

قاصدک این کولی خانه به دوش

روزگار کوچه گردی هایه خود را زندگی نامید و رفت

 

نامرد حالا که اومدی نظر بده دیگه راستي اون يكي شمارنده ي امار رو گذاشتم كه آمار قلبي وبلاگ معلووم شه

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 13:52 توسط شراره |

سلام.

ببخشید من یه مدتی پیدام نبود(مشکلات زندگیه دیگه)واقعا شرمندم کردید خوب اما با یه مطلب اومدم:

   زن خوب مثلا عین دایناسور می مونه که نسلش منقرض شده اما مرد خوب عین سیمرغه که از اول هم افسانه بود ( بخدا تقصیر من نیست)

خوب بگذریم اما امیدوارم که چهارشنبه سوری بهتون خوش گذشته باشه اگر چه دیره اما به من که خیلی خوش گذشت امیدوارم سال خوبی داشته باشید در ضمن مطمئن باشید من هیچ نظری رو پاک نمی کنم خوب شما ها هم عین من یه عقائدی دارید نه؟ بازم شرمنده که تویه این مدت بهتون سر نزدم خوب دیگه فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 15:7 توسط شراره |

دیشب تویه یه کتاب چشمم به این شعر خورد گفتم بزارم شما هم فیض ببرید

بودم به تو عمری و تو را سیر ندیدم

                             از وصل تو هرگز به مرادی نرسیدم

از بهر تو بیگانه شدم از همه خویشان

                           وحشی صفت از خلق به یکبار بریدم

پسرا زیاد خوشحال نشید

it's not refers to boys

dont be glad

مرسی از نظرایه خوشگلتون راستی من می گم از پسرا دل خوشی ندارم پسرا تویه وبلاگم نظر خصوصی می زارن گل من بهم زنگ بزن منتظرم شماره هم می زارن اینقدر منتظر بمونید تا زیر پاتون علف سبز شه

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 8:33 توسط شراره |

جاتون خالی دیروز با بچه ها رفتیم واسه خرید به نظرم جالب اومد که ماجرایه دیروز رو براتون تعریف کنم:

طبق معمول دوستم( که یه کم کمبود داره) گفت شراره جون این پسره رو نگاه کن چقدر خوشگله بیا بریم مغازش گفتم تو که همین دیروز مانتو خریدی به زور منو کشوند و برد تویه مغازه (اتفاقا پسره خیلی هم استقبال کرد!)بعد دوستم گفت می شه شماره مغازه رو داشته باشم پسره گفت چرا نمی شه شماره رو نوشت و پشتش شماره موبایل خودشو نوشتو داد به من گفت هر کاری داشتید زنگ بنید ( فکر کنم خودتون فهمیده باشید و نیازی به توضیح اضافه بر سازمان نباشه!)اما من گفتم که هیچ وقت از این مغازه خرید نکردم و نیازی به این کارت هم ندارم و کلی ناراحت شد(پرو انتظار داشت بگیرمو بگم حتما امشب بهت زنگ می زنم)البته یه اتفاق دیگه هم افتاد که چون شما پسرا جنبه ندارید نمی گم حالا شاید یه کم اصرار کردید بگم!اما خرید خیلی حال داد کلی به خانواده ی محترمه هم ضرر زدم!

مرسی از نظرایه خوشگلتون فکر می کنم به همه شما جواب داده باشم . خوشحال می شم اگه دوباره شرمندم کنید.منتظرما

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 13:47 توسط شراره |

سلام به همه ي آقا پسرا و دخترايه گل

امروز يه اتفاقي افتاد كه باعث شد من دوباره آپ كنم مي خواستم بدونم اينجا كسي متخصص گوشي و .. نيست؟ آخه امروز موبايلم از دستم افتاد خورد به آسفالت بعد نصف شد باطريش زد بيرون!!!!اما اينقدر غيرت داشت و عين شما پسرا بي وفا نبود كه روشن شد خيلي جالب بود . از افتادن گوشيه خودم خوشحالم!شانس آوردم دوستم باهام بود من كه تو شوك بودم آخه مي دونيد موبايلم اولين چيزي بود كه با پول خودم خريده شد گفتم واي سي صد تومنم پريد حالا دوستم تويه اون تاريكي داشت دنبال باطري گوشيم مي گشت اونوقت من با اون حالم باطري رو پيدا كردم خوب ديگه چونه درازي بسته مي خواستم بدونم اگه كسي هست كه از گوشي سر در مياره بگه كه ممكنه گوشيم چيزيش بشه؟

از نظراتتون هم متشكرم هر كي نظر بده دنبال نظرش بهش پاسخ مي دم البته اگه آدرس نزاره.منتظرما

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 21:1 توسط شراره |

پسرا مي خوان هميشه بهترين رو داشته باشن پس اوني كه پاش مونده رو ول مي كنن و مي رن سراغ يكي ديگه ( چيزي كه واسه من اتفاق نيوفتاده)

بهتر رو كه پيدا كردن فكر مي كنن دختره شايسته ي دوستي با اون نيست(و از اين فكرايه مسخره)

يا مثلا بهتر رو كه پيدا مي كنن هي بهونه ميارن اونا كه ديووونه بودن دختره ي بيچاره رو هم ديوونه مي كنن

اصلا نمي دون كيو مي خوان فقط يه چيز براشون مهمه........

البته نه همه ي پسرا اونايي كه قيافه شون متوسطه عاقل ترن اون موارد فقط واسه پسرايي بودن كه مغرور ؛ خودخواه هستن كه مي خوان از قيافه ي مسخرشون كه مي خوام صد سال نداشته باشن  چون بي جنبه ان سوء استفاده كنن

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 8:37 توسط شراره |

نمي خواستم اصلا حرفي از اون كسي بزنم كه دلم نمي خواد اونم تويه وبلاگم اما حالا مي زنم حالا كه نمي خوام رودررو باهاش حرف بزنمو مي دونم اينو مي خونه اميدوارم جوابتو داده باشم آقايه محترم

مي دونم آدرس اين وب رو كي بهت داده و مي دونم حالا هم داري لج ولجبازي مي كني. اونقدر لجبازي بكن تا ببين چي مي شه ببين من بر مي گردم ؟ خودت هم مي دوني چي كار كردي . اگه جرات داشتي ميومدي خودت بهم مي گفتي دارم بهت مي گم اون كه رفته هيچ وقت بر نمي گرده هيچ وقت اگه هم اين وبلاگو ساختم به خاطر تو نبود وقتمو به خاطر تو هدر نمي دم آره شايد لحظه هايه خوبي رو با توداشتم اما هميشه قلبو يكي مي شكونه كه باهاش بهترين لحظات رو داري. اين تو بودي كه مي گفتي به پسرا اعتماد نكن نمي دونم چرا به تو اعتماد كردم؟ مي گفتي با بقيه فرق داري يادته؟حالا چي شد تو هم از همونا شدي.آره بازم مي گم دوستت داشتم اما تو با دروغات و نامردي هات و يه چيزي كه دلم نمي خواد بگم باعث شدي برم ديگه هم بر نمي گردم حالا هر چقدر هم مي خواي تهديدم كن اما بدون قلب من نشكسته و ديگه هم نمي خوام ببينمت چون صحبت كردن با تو عذابم مي ده در ضمن درسته به قول خودت پسري هستي كه هر دختري آرزويه دوستي با تو رو داره اما منم دختري بودم كه هر پسري آرزويه دوستي با منو داشت  اما من قبول نمي كردم. اشتباه بزرگ زندگيم هم دوستي با تو بود 

جواب نظرایه خوشگلتون هم تویه همون کامنت می دم

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 15:38 توسط شراره |

 

من شكست عشقي نخوردم و دوست پسر هم داشتم اما به خاطر بي وفايي ها و نامردي هاش تركش كردم دلمم واسش تنگ نشده( آره ارواحه  يه نفر اما راحت شدم)قصد دشمني هم ندارم فقط لج و لجبازي. ضد پسر هم نيستم هم دختر كثافت داريم هم پسر بد اما همه عين هم نيستن فقط خواهش مي كنم وقتي حسوديتون شد ؛ زديد به سيم آخر؛ در مرض جنون بوديد به جايه هك كردن بگيد يه قاقالي لي بخرم واستون فعلا باي. منتظر آپ بعدی باشید

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 15:0 توسط شراره |

این وبلاگ قصد دشمنی با کسی رو نداره البته فقط از سر لجبازی ساخته شده لطفا خیال هک به سرتون نزنه هر کسی که می خواد لینک کنه خبر بده

Home
Email
Night Skin