تبليغاتX
پسرا نامردن

سلام سلام سلام...

شرمنده كه نرسيدم آپ كنم

خلاصه اومدم كه ادامه ي داستان رو بگم ادامه ي داستان هستي كه

يه جورايي به خودمم هم مربوط ميشه...

رسيده بوديم به اونجايي كه هستي و مجتبي بعد از قضيه ي سرطان مجتبي بر مي گردن

راستشو بخواين من از مجتبي دل خوشي نداشتم

به خاطر حرفايي كه پشت سر من زده بود و دعوايي كه باهاش بخاطر هستي گرفته بودم اما خوب ديگه دوست پسر دوستم بود نمي شد كاريش كرد تو اين هيگير واگير!!!!!!!!! آقا مجتبي زنگ مي زنه به من كه مي گه بامن كار داره اما چه كاري؟؟ واقعا شاخ در آورده بودم گفتم الان نمي تونم صحبت كنم باشه براي بعد و ادامش پرسيدم راجع به هستيه گفت نه راجع به خودته اينو كه گفت بيشتر كنجكاو شدم كاريش نميشد كرد  بايد تا غروب صبر مي كردم خلاصه غروب شد و آقا مجتبي زنگ زد بعد از احوال پرسي و اين حرفا گفت شراره خانوم با اين آقا امير ما چه كردي يك ساله دنبالته اما دستشو پيش زدي بخدا دوستت داره، كدوم پسري رو ديدي كه يك سال شبو روز دنبال يه دختر باشه ، خوشتيپ نيست كه هست و از اين چرت و پرتا خوب راستشو بخواين من اميرو خيلي دوست داشتم اما نمي تونستم بهش بگم بخاطر خودش بود ما يك سال ديگه داشتيم از اين محله مي رفتم خوب نميشد و 1000 تا دليل ديگه. به زنگ زدنايه امير خيلي عادت كرده بودم يعني ديگه مي دونستم هر شب زنگ مي زنه آشنايي منو امير از يه اتفاق ساده يعني سوتيه دوستم تو كوچمون شروع شد اتفاقي كه اي كاش هيچوقت نميوفتاد هيچوقت...

خلاصه از اونجايي كه مجتبي هستي رو خيلي اذيت كرده بود و منم ازش بدم ميومد بايد ضايع اش مي كردم چون اونم تاكيد كرده بود كه رويه منو زمين ننداز بخاطر من و از اين حرفا منم با خودم عهد كردم بايد خيتش كنم هستي هم از اون طرف مي گفت بگو نه اما هيچكس از علاقه ي من به امير خبر نداشت چون مجتبي هم از اون طرف مي گفت به حرفايه هستي گوش نده و اون چرت مي گه مجبور شدم بگم من با امير دوست نمي شم راستش  درچار يه غرور شده بودم از اينكه مي ديدم امير هي دنبالم مياد مغرور شده بودم !!!! بعد از اون روز حسين دوست مشترك امير و مجتبي زنگ زد ازم خواهش كرد اما من دوست داشتم حرص مجتبي رو در بيارم كه يهو مجتبي گفت فكر كردي كي هستي كه رويه اين همه آدمو زمين ميندازي اگه امير هي دنبالت مياد بخاطر يه شرط بنديه مسخره بود كه با دوستاش كرده بود. باور نميكردم يعني انگار لال شده بودم منم گفتم آقايه مجتبي فلاني اگه منم گفتم نه بخاطر اين بود كه شما اومدي جلو تويي كه اگه بگي روزه من ببينم روزه مي گم نه شبه ميدوني چراااا؟؟؟؟؟؟ بخاطر دروغات فكر كردي هر غلطي بكني هيچ كس خبر دار نميشه؟ هستي همه ي دروغاتو مي دونه.. اينكه گفتي تحويل سال با نسترن خانوم كنار ساحل بودي و دستشو بوسيدي خوده نسترن مي گه تا به حال يه بار هم باهات بيرون نيومده...

حلاصه بعد به ماه هستي و مجتبي باهم بهم زدن و مجتبي رفت سراغ نسترن. مجتبی وقتی می خواست با هستی بهم بزنه می گفت بخاطر سرطانم می خوام برم بعد چطور میره سراغ نسترن واقعا دروغایی که مجتی می گفت تمومی نداشت. مجتبی رفت بانسترن و هستی رو با یه عالمه خاطره ی خوب و شیرین تنها گذاشت و حتی چشم منو نسبت به حقایق بازتر کرد اما داستان هنوز تموم نشده نسترن خانوم هم وقتی می فهمه مجتبی چه نامردیه دیگه تنهاش می زاره و به هستی زنگ می زنه که من خودمو کشیدم کنار اگه می خوای برو سراغش تو بیشتر دوسش داری اما این بار غرور هستی...

اینم از داستان فکرکنم همه چیزو نوشتم اما اگه بازم یادم اومد میام مینویسم

فعلا...

 

+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 11:44 توسط شراره |

این وبلاگ قصد دشمنی با کسی رو نداره البته فقط از سر لجبازی ساخته شده لطفا خیال هک به سرتون نزنه هر کسی که می خواد لینک کنه خبر بده

Home
Email
Night Skin