تبليغاتX
پسرا نامردن -

خوب من اومدم تا داستان دوستم هستي رو تعريف كنم داستاني كه بااتفاق افتادن اون

نظرم راجع به همه چي عوض شد

حدود سه سال پيش بود كه مااومديم يه شهر ديگه(حالا اسمشو نگم بهتره)تويه اون شهر كه بوديم من و هستي به عنوان يه هم مدرسه اي كه چه عرض كنم بيشتر به خاطر رفاقت پدرامون باهم سلام احوال پرسي مي كرديم!!!تا اينكه يك سال بعد از اومدن ما هستي هم با خونوادش اومدن دقيقا همسايه ي ما شدن!!!ديگه به عنوان يه دوست و همكلاسي و همسايه +رفاقت پدرامون باهم دوست شديم اونم چه دوستي... به خون هم اون اوايل تشنه بوديم!!!!!!!!!!!!اون سال هم گذشت و آخرايه سال منو هستي اونقدر با هم صميمي شديم كه حد نداشت تا اينكه يه روزبهم گفت به اين شماره زنگ ميزني؟؟؟گفتم كي هست؟چي بگم؟ گفت تو فعلا زنگ بزن بگو منزل آقاي خوش قلب!! زنگ زدم و گفتم طرف مقابل هم گفت نه خانوم اشتباه گرفتي.قضيه رو از هستي پرسيدم گفت:دوسال پيش توعروسي ها من مجتبي رو ميديدم اول فكر كردم اين از فاميلايه عروسه.قيافه ي باحالي داشت بعد از يه مدت ديدم اين تو عروسي ها بدجور نگاه مي كنه!!!!!!بعد از عروسي اون شب،  يه نفر هي زنگ مي زد مي گفت منزل آقاي خوش قلب يا مثلا مي گفت زهرا هست؟؟؟من هم مي گفتم نه آقا اشتباه گرفتيد(در صورتي كه مي دونستم اون مجتبي)منم شماره خونشونو در آوردم و زنگ زدم....از همون جا بود كه دوستي ما شكل گرفت!(اينا رو هستي داره مي گه ها!!!)تا اينكه مجتبي مي گه من به خونتون زنگ مي زدم فكر مي كردم اسمت زهراستو از اين حرفا اون موقع هم (به قول هستي)از عشق چيزي حاليم نمي شد!!!!!!! يعني فقط دوسش داشتم بود و نبودش فرقي نداشت اما بعد از يك سال كه اسباب كشي مي كنن به همون شهري كه ما بوديم و مجتبي هم خونشون تو اين شهر بود هستي ديگه به مجتبي زنگ نمي زنه معتقد بود كه مجتبي بايد بهش زنگ بزنه اما مجتبي هم فكر مي كرد كه هستي بايد بهش زنگ بزنه اينجا بظاهر همه چي واسه هر دو طرف  تموم مي شه اما هر دوتا به فكر هم بودن!تا مي رسيم به اون روزي كه من زنگ زدم به مجتبي...........

آقا مجتبي يه حدسايي مي زد كه اين تماس از طرف هستي بايد باشه شبش از باجه به من زنگ مي زنه و ميگه كه با من كار داره ميگم شما مي گه من كوهيارم!!!! چون از باجه زنگ زده بود و اسمش گفته بود كوهيار من احتمال نمي دادم كه اون مجتبي باشه!فردايي كه زنگ مي زنه مي بينم بله اين همون اقا مجتبي ست!خلاصه اين دو نفر بعد از تيكه انداختن به همو خالي كردن اين دو سال دوري، با هم دوست مي شن اما...... هستي مي فهمه مجتبي تو اين دوسال با يه دختري دوست شده كه خيلي هم دوسش داشته اما بخاطر اينكه داداش دختره مي فهمه مجبور مي شن ببهم بزنن آقا مجتبي هم براي اينكه بتونه نسترن خانومو فراموش كنه مي ره يه هفته اي تبريز (حالا چرا اونجا؟؟)هستی كه اينو مي فهمه به مجتبي مي گه اونم مي گه آره من دوسش داشتم اما همه چي تموم شده از خاطراتشون مي گه مي گه با نسترن موقع سال تحويل رفتن كنار دريا اونجا مجتبي دست نسترن خانومو مي بوسه و بر مي گردن شهرشون!!!!(اين جا رو يادتون باشه آخرايه داستان بايد يه چيزي بگم)هستي هم به اصرار شماره ي نسترن خانومو مي گيره و بهش زنگ مي زنه اما اين كار فقط واسش دردسر بود چون كه نسترن خانوم صداي هستي رو ميزاره رو اسپيكر و همه خانواده ي محترم صدايه هستي رو مي شنون از مشكلاتي كه واسه هستي پيش مي ياد بهتره كه نگيم يعني ديگه هر كسي مي تونه حدس بزنه!

خلاصه بعد از ۳ ماه هستي و مجتبي با هم قهر مي كنن . دوستاي مجتبي ميان با هستي حرف مي زنن و  دوباره با هم دوست مي شن اما اين دوستي زياد ادامه نداشت تويه سه شنبه ي يكي از روزا مجتبي به هستي مي گه ديگه به من زنگ نزن من سرطان دارم هستي هي اصرار مي كنه ميگه خوب عيب نداره  اما مجتبي مي گه تو به اميد چي مي خواي بموني من رفتنيم بعد يك ماه دوباره اينا بر مي گردن اما چه برگشتني...

خوب داستان طولانيه ادامشو كه خوندني تره و دليل من واسه نوشتنه تو آپ بعدي!

نظر...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 22:4 توسط شراره |

این وبلاگ قصد دشمنی با کسی رو نداره البته فقط از سر لجبازی ساخته شده لطفا خیال هک به سرتون نزنه هر کسی که می خواد لینک کنه خبر بده

Home
Email
Night Skin