تبليغاتX
پسرا نامردن -

سلام

امروز تصميم گرفتم داستانو بگم اول مي خواستم همه رو بدون كم و زيادي بگم اما ديدم خيلي زياد ميشه و خسته كننده و خيلي از صفحه هاي وبمو مي گيره و تصميم گرفتم فقط اتفاقاي مهم رو بگم...

                 

              كاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت رو بخوام.كاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبود كه امروز آرزوي ديدن بك لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته باشم.كاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نشده بود تا امروزچشمانم به ياد آن لحظه ها بهانه بگيرند و گريه كنند.كاش حرفهاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود بگويم او كه مي دانست چقدر دوستش داشتم پس چرا...رفت

اما ديدمت...

اما لبخندهات زيبا بود...

اما چشمات به من خيره شد...

اما من حرف دلم رو بهت گفتم...

 

  سه شنبه بود.دوستم منو به زور با خودش برد بيرون اما اي كاش هيچ وقت نمي رفتم...داستان آشنايي ما مثله بيشتر داستانا بود اون دوستمو ميشناخت يعني دوست دوست پسر دوستم بود.وقتي ديديمش دوستم بهش گفت به آرمان سلام برسون و اونم بعدش خواست با من دوست شه و من هم با قاطعيت تمام گقتم نه

اي كاش با اين نه همه چيز تموم ميشد يعني غرورم نذاشت بگم باشه وگرنه ازش خوشم اومده بود. وقتي گفتم نه دوستم كلي باهام دعوا گرفت كه تو غلط كردي و چرا گفتي نه  و گفت كه خودم شمارتو مي دم بهش و اين كارو كرد... اي كاش هيچ وقت اين كارو نمي كرد. هنوزم كه هنوزه خودشو مقصر مي دونه.. و دوستي ما شروع شد.... اولش خيلي خوب بود دقيقا هموني بود كه من مي خواستم شوخ و مودب و تقريبا خوشگل واما يه مشكل داشت اونم اين كه يه كم مغرور بود. روزاي خوبي  رو داشتيم و من تقريبا همه ي روزم رو باهاش بيرون بودم. ديگه بهش عادت كرده بودم و واقعا دوسش داشتم

اما يه سه شنبه ي نحس ديگه از راه رسيد ساعت 5 بود گفت مي خوام ببينمت و بهم گفت:

مي دوني چيه تقريبا اخلاقمون به هم مي خوره ولي يه نقطه مشتركايي  نداريم واسه همين من فكر مي كنم اكه اين رابطه همين جا تموم بشه خيلي بهتره . من مي خوام بگم از يكي خوشم اومده اگه بشم باهاش دوست شم.به همين سادگي گفت مي خواد بره با يكي ديگه . من همه ي وقتمو و با اون بودم اونوقت اون از يكي ديگه حرف ميزد

مي دونم باور نمي كنيد اما يك ماه بعد و دقيقا سه شنبه 12 ظهر دوباره زنگ زد.واسه خودمم عجيبه كه همه ي اتفاقاي ما سه شنبه ها  بود. گفت مي دونم قبول نمي كني اما مي خوام بگم : باهام دوست مي شي؟انتظار داشت من يه اشتباهو دوبار تكرار كنم اما من اين كارو كردم؛يه اشتباهو دوبار تكرار كردم.گفت مي دونم اما خواهش مي كنم گفتم مگه نگفتي مي خواي بري با يكي ديگه گفت دروغ گفتم تو اين مدت هر جوري بود امتحانت كردم گفتم آخه چه ربطي داره گفت ربط داره اگه تو يكي رو واقعا دوسش داشته باشي پاش مي موني حتي اگه اون بره

راست مي گفت اما اي كاش هيچ وقت بر نميگشت كه دوباره بخواد بره

خيلي حرف زدم پس بقيشو بعدا مي گم

حالا نظرتون تا اينجا چي بود؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 19:50 توسط شراره |

این وبلاگ قصد دشمنی با کسی رو نداره البته فقط از سر لجبازی ساخته شده لطفا خیال هک به سرتون نزنه هر کسی که می خواد لینک کنه خبر بده

Home
Email
Night Skin